حكيم ابوالقاسم فردوسى
1117
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همه شهر ويران كنند از هوا * نبايد كه دارند شاهان روا ببودند زان آگهى پر هراس * همى داشتندى شب و روز پاس چنان بد كه روزى دو شاه جوان * برفتند بىلشكر و پهلوان زبان برگشادند يك با دگر * پر آژنگ روى و پر از جنگ سر بطلخند گفت اى برادر مكن * كز اندازه بگذشت ما را سخن بتا روى برخيره چيزى مجوى * كه فرزانگان آن نبينند روى شنيدى كه جمهور تا زنده بود * برادر ورا چون يكى بنده بود بمرد او و من ماندم خوار و خرد * يكى خرد را گاه نتوان سپرد جهان پر ز خوبى بد از راى اوى * نيارست جستن كسى جاى اوى برادر ورا همچو جان بود و تن * بشاهى ورا خواندند انجمن اگر بودمى من سزاوار گاه * نكردى بماى اندرون كس نگاه بر آيين شاهان گيتى رويم * ز فرزانگان نيك و بد بشنويم من از تو بسال و خرد مهترم * تو گويى كه من كهترم بهترم مكن ناسزا تخت شاهى مجوى * مكن روى كشور پر از گفت و گوى چنين پاسخ آورد طلخند پس * بافسون بزرگى نجستست كس من اين تاج و تخت از پدر يافتم * ز تخمى كه او كشت بر يافتم همه پادشاهى و گنج و سپاه * ازين پس بشمشير دارم نگاه ز جمهور و ز ماى چندين مگوى * اگر آمنى تخت را رزم جوى سرانشان پر از جنگ باز آمدند * به شهر اندرون رزمساز آمدند سپاهى و شهرى همه جنگجوى * بدرگاه شاهان نهادند روى گروهى بطلخند كردند راى * دگر را بگو بود دل رهنماى برآمد خروش از در هر دو شاه * يكى را نبود اندر آن شهر راه نخستين بياراست طلخند جنگ * نبودش بجنگ دليران درنگ سر گنجهاى پدر برگشاد * سپه را همه ترگ و جوشن بداد همه شهر يك سر پر از بيم شد * دل مرد بخرد به دو نيم شد كه تا چون بود گردش آسمان * كرا بركشد زين دو مهتر زمان همه كشور آگاه شد زين دو شاه * دمادم بيامد ز هر سو سپاه بپوشيد طلخند جوشن نخست * به خون ريختن چنگها را بشست بياورد گو نيز خفتان و خود * همى داد جان پدر را درود بدان تندى از جاى برخاستند * همى پشت پيلان بياراستند نهادند بر كوههء پيل زين * تو گفتى همى راه جويد زمين همه دشت پر زنگ و هندى دراى * همه گوش پر نالهء كرّ ناى بلشكر گه آمد دو شاه جوان * همه بهر بيشى نهاده روان سپهر اندران رزمگه خيره شد * ز گرد سپه چشمها تيره شد بر آمد خروشيدن گاو دم * ز دو رويه آواز رويينه خم بياراست با ميمنه ميسره * تو گفتى زمين كوه شد يك سره دو لشكر كشيدند صف بر دو ميل * دو شاه سرافراز بر پشت پيل